XDLXDL
در کوچه های کابل، باد می‌وزد، اما بوی آزادی نمی‌آید. دخترکی رویایش را درگرهِ چادرش پنهان می‌کند و سهمش از آفتاب تنها زخمِ کبودِ تازیانه‌ایست که به جرم راه رفتن، بر تنش شکوفه می‌زند. اینجا، کلاغها کتابها را می‌سوزانند، خندیدن را سنگسار می‌کنند، آری! زن بودن،گناهِ نخستینِ زمین است. · XDL